
|
درباره ی ما |
با عرض سلام خدمت عجیجای خودم این وبلاگم بخاطر یکی که خیلی دوسش دارم ساختم (هانیه) امیدوارم که خوشش بیاد. اومدین نظر حتما نظر بدینا...! دیگه ببخشید که وبلــــــــــــاگم زشته (کیوان)
|
|
جستجو |
| "لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید
!!!
|
|
 |

 
 |
 |
×× شمیـــــــم دل ××
شمیـــــم دل چـــو تــر گــردد """""""""" نمـــیدونــم چـی چــی حافظــــــا....!!!! |
 |
|
 |
محــــــــــــــرم "تاسوعا و عاشورا" |
موضوع:
|
ایـــــــــــــــــــــــــــام سوگواریه محرم را به تمام شیعیان و دوست داران امام حســـــــــــــــــــــــــــین (ع) تسلیت عرض میکنم
|
| نوشته شده توسط :کیوان | لينک ثابت
|یکشنبه 1388/09/29|
|
|
کـــــــــــــارو اگرچه مرد ولی زنده است!!! |
موضوع:
|
(((عبادت کورکورانه )))
ای خدا من!
من کورکورانه تو را بندگی میکنم
صحیح!
امّا حق را به من بده!
که آخر
کيست که در مقابل چنين نوری کور نشود؟
« کارو »
---------------------------------------------
کفرنامه
در تمام دشت نيست يک فرياد.... ای خدوندان ظلمت شاد! از بهشت گندتان٬ ما را جاودانه بی نصيبی باد! باد تا فانوس شيطان را بر آويزم در رواق هر شکنجه گاه اين فردوس ظلم آئين! باد تا شب های افسوس مايه تان را٬ من به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرين!
خدايم آه خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم از زبان کارو فريادت دهم٬ اگرهستی برس به فريادم!
-------------------------------

این اپو بخاطر سائل گذاشتم که اولا گفته بود چرا اپ نمیکنم این وبمو دوما گفته بود مگه اشعار کارو نم کشیده(یعنی جسارت به بزرگترین نویسنده ایرانی قبل انقلاب) این حرف از شماها که نویسنده اشعار و.. هستید بعیده. راستی کارو دردریان برادر ویگن ه ااااا. اینم بگم من اشعار کارو رو برای سر گرمی میخونم یه وقت نگین کیوان کافراااااااا!!!!! دوستون دارم بابای 
|
| نوشته شده توسط :کیوان | لينک ثابت
|جمعه 1388/07/17|
|
|
داستان های بهــــــــــــلول گنـــــابادی |
موضوع:
|
خليفه شدن بهلول
هارون الرشيد از بهلول پرسيد: دوست داري خليفه باشي؟ بهلول گفت: نه. هارون پرسي: چرا؟ بهلول گفت: از آن رو كه من به چشم خود تا به حال " مرگ سه خليفه " را ديده ام ، ولي تو كه خليفه اي ، " مرگ دو بهلول " را نديده اي.
سكته نافص
روزي بهلول را خبر آوردند كه فلاني سكته ناقص كرده است. بهلول گفت: اگر او را" مغزي كامل بودي " ، سكته ناقص ننمودي...؟!
دست و پا زدن بهلول
بهلول را ديدند بر بالاي تپه اي نشسته و دست و پا همي زد. پرسيدند : تو را چه مي شود كه دست و پا همين زني؟ گفت: نا گهان در " فكر" فرو رفته ام ، دست و پا مي زنم تا از" آن بيرون آيم. " ( عحبا كه اين بهلول ما ، آگاه هم بوده است از اين : " مباحث روان شناختي." )

تشييع جنازه قاضي
قاضي شهر فوت كرد و جمعيت انبوهي به تشييع آمده بودند . كسي بهلول را گفت: زمان تشييع جنازه بهتر است آدم در جلوي تابوت قرار گيرد يا عقب تابوت؟ بهلول گفت: جلو يا عقب تابوت فرقي ندارد ، بايد سعي كرد: " توي تابوت قرار نگرفت؟."
استراحت كردن
خواجه اي بهلول را گفت: مدتي است آنقدر استراحت كرده ام كه خسته شده ام. بهلول گفت: پس قدري استراحت كن!
دنيا را چگونه مي بيني؟
ابلهي پرسيد، دنيا را چگونه مي بيني؟ بهلول گفت: تو سعادتمند خواهي زيست! ابله در حيرت شد و گفت: اين چه جوابي است كه به پرسش من مي دهي؟ گفت: نيكو جوابي است ، زيرا عاقل آنچه را ميداند ، نمي گويد ، اما آنچه را كه بگويد ، مي داند...!!
|
| نوشته شده توسط :کیوان | لينک ثابت
|سه شنبه 1388/06/31|
|
|
ما رفتیـــــــــم... زوده زود میام... |
موضوع:
|
سیلام خوفین بچه ها جونم؟ اما من خوف نیستم چون باید یه دو سه هفته ازتون دور باشم دیگه اپ قبلیمم پاکیدم چون خیلی ترس ناک بود شخصیته وبلاگمو پایین می اورد دیگه ببخشید به هیچ کس خبر ندادم راستی می خوام اومدم نظراتون کولاک کنه ااااااااااا مثلا اگه نمیدونین چی نظر بنویسین درباره ی این که وبلاگم چه جوریه؟؟؟؟ ببینین خدا وکیلی راست بگینا اگرم بد بود ناراحت نمیشم

|
| نوشته شده توسط :کیوان | لينک ثابت
|چهارشنبه 1388/06/25|
|
|
دو مطلب از زندگی نامه ی دو شخصیت برای هستــی و رومـــینا و هانیه که جای خو دارد..! |
موضوع:
|
با سلام خدمت دوستان این اپو بخاطر دو تا از دوستام (هستی و رومینا) نوشتم خواهشن وقت بزارین بخونینش... دیگه ببخشید فقط خلاصه ست دیگه گوژپشت نتردام(اثری از ویکتور ماری هوگو) در پاریس قرن پانزدهم. دختر کولی جوان و زیبایی بنام اسمرالدا به همراه بز باهوش خود جالی میرقصید و برنامه اجرا میکرد. کلود فرولو، رییس شماسهای نتردام و راهبی که نفس شکنجه اش میدهد در نهان عاشق اسمرالدا شدهاست، او سعی میکند با کمک کازیمودو، ناقوس زن گوژپشت و بدشکل نتردام اسمرالدا را برباید، ولی با دخالت کاپیتان فوبوس دوشاتوپر ناکام میماند و کازیمودو دستگیر میشود. کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات میکنند و تنها اسمرالدا که قلبی مهربان دارد به او کمک میکند و جرعهای آب به او میدهد: ((دخترک بدون اینکه سخنی بر زبان راند به محکوم نزدیک شد، گوژپشت میخواست به هر قیمتی شده خود را از وی کنار کشد. ولی دختر قمقمهای را که بر کمربند آویخته بود باز کرد و به آرامی آن را با لب سوزان مرد بینوا آشنا ساخت. در چشم شرربار و خشک گوژپشت اشکی حلقه زد و بر چهره نازیبای او فروغلطید. شاید این نخستین قطره اشکی بود که در سراسر زندگی از دیده فرو میریخت.))اسمرالدا به شدت عاشق فوبوس شده بود ولی فوبوس که جوانی سبکسر و هوسباز است تنها در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریبا توانسته اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که توسط کلود فرولو مورود اصابت خنجر قرار میگیرد.اسمرالدا به جرم قتل به اعدام محکوم میشود. کلود فرولو در زندان به اسمرالدا ابراز عشق میکند ولی اسمرالدا او را از خود میراند و همچنان به یاد فوبوس رنجها را تحمل میکند.در روز اعدام اسمرالدا را برای توبه به در نتردام میبرند، او در آنجا اتفاقی چشمش به فوبوس که از ضربت چاقو جان بدر برده بود میافتد ولی فوبوس از او رو برمیگرداند. اسمرالدا ((تا این دم هر رنج و سختی را تحمل کرده بود. ولی این ضربت آخرین بسیار شکننده بود بود)).در این لحظه کازیمودو، گوژپشت یکچشم و کر، اما بسیار نیرومند متهورانه دخترک را از دست نگهبانان نجات میدهد و او را با خود به برجهای نتردام میبرد و دخترک در آنجا پناهنده میشود و بست مینشیند.اسمرالدا که کماکان به عشق فوبوس دل بستهاست متوجه شدت عشق کازیمودو به خود نمیشود. بعد از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرولو برای نجات اسمرالدا و البته غارت کلیسا، به نتردام حمله میکنند ولی کازیمودو که متوجه نیت واقعی آنها نشدهاست برای دفاع از اسمرالدا به مقابله با آنها میپردازد. در این زمان کلود فرولو این آشوب و غوغا را غنیمت میشمارد و اسمرالدا را میرباید. اما رئیس شماسها، که یک بار دیگر نیز دست رد بر سینهاش زده میشود، از شدت خشم دختر کولی را به دست زن گوشهنشین بیچاره و نیمه دیوانهای میدهد که کینه وحشیمنشانهای از کولیها به دل دارد؛ زیرا که در زمان گذشته دخترش را ربودهاند، دختری که همسال اسمرالدا میتوانست باشد. به زودی مشخص میشود که اسمرالدا همان دختر گم شدهاست، او اسمرالدا را از مامورینی که توسط کلود فرولو به دنبال محکومه آمدهاند پنهان میکند ولی اسمرالدا که صدای فوبوس را شنیدهاست از مخفیگاه بیرون میاید و باعث لو رفتن خود میشود. تلاشهای غم انگیز مادر برای نجات او بی فایده میماند و اسمرالدا را دار میزنند و همزمان مادر او نیز کشته میشود.در همین زمان کازیمودو که از گم شدن دخترک سردرگم شدهاست متوجه کلود فرولو میشود که از بالای برج مشغول تماشای اعدام اسمرالدا است، او متوجه اصل داستان میشود؛ ((گوژپشت گامی چند پشت سر رییس شماسان برداشت و ناگهان خود را با دهشت به روی او افکند و با دو دست زمخت خویش او را به پرتگاهی که بر آن خم شده بود افکند.)) بعد از آن کسی کازیمودو را ندید تا روزی که در میان اجساد اعدام شدگان ((دو اسکلت دیده شد که بطور شگفت آوری در آغوش هم خفته بودند)) وقتی خواستند اسکلت کازیمودو را از اسمرالدا جدا کنند ((خاکستر شد و فرو ریخت))
حالا نوبت رومینا خانم... این هم یک خاطره از ادولف هیتلر *سیلى «کلارسفل» زن جوانی که روسرى سر کرده «بئاته کلارسفلد» خبرنگار جوانى بود که ۷ نوامبر ۱۹۶۸سیلى محکمى به صورت صدراعظم آلمان زد؛ آن هم در ملا عام و جلوى چشم محافظان شخصى. در فاصله سالهاى ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۹ صدراعظم آلمان «کورت گورگ کیسنگر» بود.اومدت کوتاهى دردوران نوجوانىاش، عضو حزب نازى بود؛ گذشتهاى که پذیرفتش براى نسل جوان آن دوره، آسان نبود. «کلارسفلد» خبرنگارى بود که چندى پیش از آن ماجرا، هنگام سخنرانى صدراعظم در مجلس از میان جمعیت فریاد زد:کسینگر نازى، برو به جهنم! او همان زمان در مقالهاى نوشته بود:«در این جمهورى نوپا، باور کردنى نیست که یک عضو پیشین حزب نازى صدارت اعظمى را برعهده بگیرد.» این سیلى که «کلارسفلد» آن را «سیلى خجالت» نامید و پایین چشم چپ صدراعظم را کبود کرد البته رسوایى نبود. داستان وقتى باعث رسوایى شد که کلارسفلد همان شب بازداشت شد. قاضى او را به جرم ضربوشتم،یکسال به زندان فرستاد. درست همان سال، ماجراى کتک خوردن یکى از اعضای پیشین حزب نازى به روزنامه کشید.با اینکه مضروب به شدت کتک خورده بود حکم دادگاه، پرداخت 100یورو جریمه نقدى بود. حکم شبانه دادگاه براى سیلى کلارسفلد، از رسوایىهاى تاریخ 60 ساله جمهورى آلمان به شمار مىآید.بریده یکى از روزنامههاى روى دیوار شامل بخشى از گفت و گو با کلارسفلد بعد از آزادى از زندان است.او مىگوید:«قبول دارم این حرکتى بود که فقط به صدراعظم ختم نمىشد. این سیلى بود به صورت همه آنهایى که در انتخابات آزاد به «کسینگر» راى داده بودند. سیلى نسل جوان به نسلى که نازى را تجربه کرده بود.» «بئاته کلارسفلد» خبرنگار آلمانى–فرانسوى، چهره شناخته شدهاى است که بخش بزرگى از زندگىاش را وقف روشنگرى و مبارزه با نژادپرستى کرد. حکم زندان او البته چهار ماه بعد، با پرداخت وثیقه به حالت تعلیق در آمد

دوستانه خوشملو خوشتیپم اینم از خواستتون دیگه خواستیم یه احترامی به نظرات عزیزان گذاشته باشیم امیدوارم خوشتون بیاد
نظر یادتون نره اااااااااااا دوستون دارم تا بعد و اپی دیگر
|
| نوشته شده توسط :کیوان | لينک ثابت
|دوشنبه 1388/06/23|
|
|
خاطــــــــرات رضا شاه (هم اضافه حقوق میگیرنــــد هم دزدی می کنند!!) |
موضوع:
|
با سلام این دفعه اومدم یکی از خاطرات رضا شاه و براتون بنویسم.. . روزی اعلیحضرت رضا شاه کبیر باغ در قدم میزد تا در پیچ یکی از خیابانهای قصر به ناظر اشپزخانه رسید. ناظر تعظیم کرد وایستاد تا شاه عبور کند. شاه در دو قدمی ناظر ایستاد و بدونه مقدمه گفت سوالی می کنم اگر راست نگفتی میدهم گردنت را بزنند وبلافاصله پرسید: بگو ببینم روزی چقدر میدزدی؟ ناظر بیچاره که از ترس نزدیک بود قالب تهی کند به تصور این که شاه در اطراف تحقیقات کرده بدونه اراده و ناچاری گفت: قربان به قدری که با حقوقم کفاف مخارجم را بدهد. شاه خنده اش گرفت و گفت قربان. اضافه حقوق می خواهد. تامدتی درباری ها خیال می کردند اضافه حقوقی به تمام مستخدمین داده خواهد شد ولی شاه به وزیر درباره گفته بود به این ها نباید اضافه داد چون هم اضافه می گیرند و هم دزدی میکنند.
هر کی دوست داره بازم از خاطرات رضا شاه بنویسم براش تو قسمت نظرات بگه
|
| نوشته شده توسط :کیوان | لينک ثابت
|یکشنبه 1388/06/22|
|
|
گلایه هــــــای دل |
موضوع:
|
در زمینی که زمان کاشت مرا *** گل زیبایشِ, بجز خار, نبود
پستی و هرزگی و هرزه دری *** حسرتا! بهر کسی, عار نبود
زارو بدبخت و گرفتار, کسی *** که به این عـــــار, گرفتار نبود
|
| نوشته شده توسط :کیوان | لينک ثابت
|پنجشنبه 1388/06/19|
|
|
|
|
موضوعات |
|
|
 |
|
آمار سایت |
كاربران آنلاين:
عزیز
تعداد بازديدها:
RSS
|
 |
|
کد های جاوا |
|
 |
|